تبلیغات
گروه علمی-مذهبی دلدادگان شهرستان شادگان - داستانی شیرین از شهید احمدی روشن
کانال دلدادگان

به کانال دلدادگان بپیوندید
لینک ورود



مرتبه
تاریخ : جمعه 21 شهریور 1393

رفتیم قم از دفتر مراجع برای کانون نهج البلاغه کمک بگیریم.گفتم بریم خونه آیت الله حسن زاده آملی.

سر ظهر بود.در زدیم.حاج آقا آمد جلوی در.گفت شما عقل ندارید دم ظهر در خونه مردم رو می زنید؟

اخلاق حاج آقا را می شناختم.گفتم حاج آقا، دانشجو اگه عقل داشت، دانشگاه نمی رفت!!!

حاج آقا گفت پس بفرمایید داخل.

رفتیم توی اتاق.حاج آقا گفت دم ظهر سه تا جوون سبیل کلفت در زده ن، من پیرمرد ترسیدم، گفتم بفرمایید تو.

مصطفی به شوخی گفت حاج آق دیدی ترسیدی؟

حاج آقا با لهجه خاصس گفت پشه چو پُر شود، بزند پیل را.

گفتم مصطفی پشه هم شدی.

از کانون نهج البلاغه گفتیم.حاج آقا خیلی تحویلمان گرفت، گفت احسنت، آقا جان کارتان برای معارف شیعه خیلی عالی است.

بلند شدیم برویم.گفتیم ما روبوسی می کنیم بعد می رویم.

رفتم جلو.حاج آقا به شوخی زد زیر گوشم.انتظار داشتم.خندیدم و گفتم پیامبر گفتن قصاص اون دنیا از این دنیا سخت تره.بذارید همین جا تلافی کنم.

حاج آقا گفت خوب طوری نیست بیاید من رو ببوسید.

سه دور حاج آقا را بوسیدم.

صدای خنده مصطفی بلند شد من هم می خوام.

حاج آقا گفت چکار کنم بیاید.

حاج آقا، مصطفی را که بوسید با دست راست چند بار کشید به طرف چپ و راست صورتش، تعجب کردم; انگار که نازش کرد.





به نقل از یکی از دوستان-منبع کتاب یادگاران 22 کتاب احمدی روشن-انتشارات روایت فتح-داستان 19



طبقه بندی: علامه حسن زاده(حفظه الله و رزقنا الله زیارته) ، 
ارسال توسط سید حسن محفوظی موسوی
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
ختم صلوات
طرح ختم صلوات به نیت سلامتی و ظهور آقا امام الزمان(عج)






صفحات جانبی
پیوند های روزانه
هفته نامه

مستند حدیث سرو
امکانات وبلاگ
حدیث موضوعی _______________ آیه قرآن

قالب وبلاگ